مؤلف مجهول
210
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
كند چه خواهى كرد ، و در جواب چه خواهى گفت ؟ بزرگوار گفت : اى خواجه عمر ! اگر درين باب تو سعى كنى ، من فقير مدد خواهم كرد . اگر تنها اين امر عظيم را « 1 » به گردن من اندازى قبول ندارم . خواجه عمر گفت : من هم مدد خواهم كرد « 2 » . آن بود كه بزرگوار نفس اين عزيز « 3 » را قبول كرد . آخر خواجه عمر گفت : اى بزرگوار ! تو ولى مادرزادى . نفس تو گيراى است و باطنت قوى ، البتّه دفع اين از تو مىخواهم « 4 » . بزرگوار بر وجه ضرورت بر لب كشتى برآمد « 5 » و به آواز بلند گفت : اى نهنگ ! حد خود نگاه دار و مرا در شور ميار و راه خود بگير ، و الا منم شهاب الدّين ، كه صد هزار همچون تو نهنگ را به يكدم چنان دركشم كه بىنام و نشان شوند و اثرى از ايشان نماند ، تو خود يكى از آنها بيش نيستى ، به خود تشويش مده و به من دردسر مياور ! آن بود كه « 6 » نهنگ فرمان برداشت و به زبان حال « 7 » گفت : اى عزيز كردهء حق ! معذور دار كه من ندانستم كه تو در ميان اين جماعت بودهاى « 8 » . اين بگفت و بازگشت . مسلمانان از بلاى او خلاص شدند . فردا وقت چاشت بود كه مارى پيدا شد به دهچندان آن « 9 » نهنگ . مردم باز به زارى افتادند . بزرگوار سر از كشتى بيرون آورد . مار بزرگوار را ديد ، سر « 10 » فرود آورد و به زبان حال گفت كه : اى عزيز كردهء خدا « 11 » ، و اى فرزند خاتم انبياء « 12 » ! شنيدم كه نهنگى به نسبت تو اين نوع بىادبى كرده است ، و من مأمورم به اين كه او را هلاك كنم ، دستورم « 13 » ده . بزرگوار گفت : اى جانور ! خدا دستورت داده است از من چه دستور مىطلبى ؟ اگر از من دستور مىخواهى ، هيچ مكن كه او « 14 » عذر تقصير خود كرد . و اگر سخن مرا قبول ندارى ، برو هرچه خواهى آن كن ، و هرچه فرمودهاند به جاى آر . مار سرى فرود آورد و برگشت . آن روز رفت . فردا نماز پيشين بود كه نهنگ و مار پيدا شدند ، ديدند كه مار ، نهنگ را از ميان پايين فروبرده نزديك به كشتى رسيد . « 15 » نهنگ به زبان آمد و به آواز بلند گفت : اى عزيز روى زمين ! بشنو و ببين كه اينست سزاى آن بىادب « 16 » كه به مقربان درگاه احدى بىادبى « 17 » كند ! بعد از آن مار ، نهنگ را تمام فروبرد « 18 » و بزرگوار هرچند كه در مقام شفاعت شد نگذاشت . چون زمانى بر اين گذشت ، مار باز پيدا شد و فرياد برآورد كه : اى ولى خدا ! ديدار نماى كه
--> ( 1 ) - ت : اگر اين امر عظيم را تنها به گردن ( 2 ) - الف ، ت : - كرد ( 3 ) - ب : عزيزان ( 4 ) - ب : مىخواهيم ( 5 ) - ب : بيامد ( 6 ) - ب ، ت : - آن بود كه ( 7 ) - ب : - به زبان حال ( 8 ) - ب : ندانستم كه در ميان اين جماعت شما بودهايد ( 9 ) - ب : - آن ( 10 ) - ت : سرى ( 11 ) - ب : حق ( 12 ) - ب : - واى . . . انبياء ( 13 ) - ب : دستورى ده ( 14 ) - ب : - او ( 15 ) - ب : رسيده است ( 16 ) - ب ، ت : گفت اى مسلمانان بشنويد كه اين سزاى آن بىادبيست كه ( 17 ) - ب : - بىادبى ( 18 ) - ب : - فرو